عماد پورشهریاری۴ آبان ۱۳۹۹

تجربه‌ای درباره اخلاق روزنامه‌نگاری، منبع موثق و یک بلاروسِ مستبد

روزنامه‌نگاری یا قتل؟

بن اسمیت روزنامه‌نگار جوان اما مطرح آمریکایی در حال حاضر سردبیر وب‌سایت BuzzFeed است. اسمیتِ ۴۲ ساله کار خود را با تهیه گزارش برای صفحات جنایی روزنامه ایندیاناپولیس استار شروع کرد اما بعدتر به شرق اروپا رفت و برای بالتیک تایمز و وال‌استریت ژورنال گزارش می‌نوشت. دو روز پیش از حادثه یازده سپتامبر در آمریکا، انتخابات ریاست جمهوری در بلاروس برگزار شد و لوکاشنکوی طرفدار شرق برای یک دوره دیگر در مقام خود ابقا شد. اسمیت پیش از انتخابات با یکی از اعضای گروه‌های سیاسی معترض دیدار و متوجه می‌شود که این گروه به طور مستقیم از دولت آمریکا حمایت مالی می‌شود. با انعکاس این خبر در روزنامه وال‌استریت ژورنال به او خبر می‌رسد که منبع او در این گزارش توسط دولت بلاروس بازداشت و مورد شکنجه قرار گرفته است. اسمیت سال‌ها میان دوگانگی حفظ و مراقبت از منبع خبری یا رسالت روزنامه‌نگاری‌اش در انتقال اخبار درگیر می‌شود. سال‌ها پس از این واقعه او همچنان به دنبال سرنوشت آن منبع خبری است. اسمیت سردبیر یکی از دیجیتال ترین وب‌سایت‌های خبری جهان است و هر روز با انبوهی از اخبار جعلی در رسانه‌های اجتماعی روبه‌رو است. او با تجربه گزارش‌های موثق و دقیق، حیرت‌زده و البته زیرکانه این سؤال را مطرح می‌کند که ۱۶ سال به خاطر ذکر منبع که کاری حرفه‌ای است، ذهنش درگیر بوده؛ حالا چطور ممکن است چنین حجمی از اخبار دروغین به مخاطب ارائه شود و سرنوشت راویان آنچه خواهد شد؟ علاوه بر این اسمیت در میان خاطراتش از بلاروس سال ۲۰۰۱، به اخلاق در روزنامه‌نگاری و عدم قطعیت در آن می‌پردازد.

  • شیدلوفسکی رابط رسانه‌ای گروه تازه شکل گرفته‌ای به نام زوبر بود که علیه لوکاشنکو فعالیت می‌کردند
  • گزارش من باعث شده شیدلوفسکی که پسر خوبی هم بوده، بازداشت و شکنجه شود.
  • هوش آمریکایی «پایانِ تاریخ» به ما اطمینان داده بود که همه ناگزیر به سوی دموکراسی و کاپیتالیسم حرکت می‌کنند.
  • درگیری‌ها در مرز روسیه و اوکراین همچنان ادامه دارد و لوکاشنکو در حال سپری کردن پنجمین دوره ریاست جمهوری است.

 

پایان تاریخ یا همان امریکای دهه ۱۹۹۰، برای برخی خبرنگاران در بلاروس، سال‌های بسیار خوبی بود، جایی که داستان بزرگ دهم سپتامبر ۲۰۰۱، بازار آزاد و دموکراسی به مفهومی خاص در حال رویش بود. کشوری که بعدها از آن به عنوان آخرین دیکتاتوری اروپا یاد می‌شد، کشوری عقب‌افتاده که به سبک شوروی اداره می‌شد و الکساندر لوکاشنکو رئیس این کشور یک غول کشاورزی بود که توانسته بر قله سیاست کشور قرار بگیرد. قرار بود انتخابات دو روز پیش از یازده سپتامبر انجام شود و خبرنگارانی از کشورهای مختلف غربی جمع شده بودند تا سقوط احتمالی آخرین دومینوی کمونیسم را تماشا کنند.

در آن زمان در لتونی به عنوان یک خبرنگار ِ«ناچیز» برای نسخه اروپایی وال‌استریت ژورنال کار می‌کردم. احتمالاً در آن زمان یکی از بی‌اطلاع‌ترین خبرنگارانی بودم که خودش را به روزنامه‌ای مشهور وصل کرده بود و تلاش می‌کرد ماجراجویی‌های یک کشور دیکتاتور که میان پیشرفت سریع اتحادیه اروپا و روسیه در حال مدرن شدن قرار گرفته بود را پوشش خبری دهد. ۲۴ سال داشتم و به عنوان فرزند واقعی دهه ۱۹۹۰ چنان از خود و تاریخی که در آن حضور داشتم خشنود بودم که به خبرنگاری به شدت بد تبدیل شده بودم.

چند هفته پیش از یازده سپتامبر در زیرزمینِ یکی از معدود کافه‌تریاهای خوب میسنک با شیدلوفسکی ملاقات کردم. او در آن زمان ۲۲ سال داشت. در این کافه هم مانند تمام بلاروس تشریفاتی سفت‌وسخت و خدمات شوروی شکلی وجود داشت اما تنها یک دهه از سقوط شوروی گذشته و برای نوستالژی هنوز خیلی زود بود.

شیدلوفسکی رابط رسانه‌ای گروه تازه شکل گرفته‌ای به نام زوبر بود که علیه لوکاشنکو فعالیت می‌کردند و لوگوی زیبایشان یک گاو دو کوهان عظیم‌الجثه بود. او در ظاهر یک بازیکن هاکی جنجالی بود که کت چرم مشکی‌رنگی پوشیده بود. انگلیسی را به بدی روسی من صحبت می‌کرد، به همین خاطر در صحبت کردن از ترکیبی از هر دو زبان استفاده می‌کردیم.

در خلال آوردن آب و سالاد به من گفت که به طور منظم به لهستان سفر می‌کند تا مخفیانه از دولت آمریکا هزینه زوبر را دریافت کند. مطمئن نبودم که حرفش را درست شنیده باشم، به همین خاطر حرفش را به هر دو زبان تکرار کرد و خندید.

روزنامه‌نگاری یا قتل؟

قلبم به شدت می‌تپید، بی‌دست‌وپا تر از آن بودم که خبر را به یک خبرنگار بگویم، از طرفی می‌دانستم که خبری بین‌المللی در اختیار دارم با هیجانِ در اختیار داشتن یک خبر بسیار مهم از رستوران خارج شدم. در دوره کوتاه شغلی‌ام این مهمترین خبری بود که به دست آورده بودم. کامپیوتری در یک سازمان محلی پیدا کردم و خبر را نوشتم. امیدوار بودم که جایی بیش از ستون همیشگی‌ام در روزنامه یعنی صفحه ۲۷ پیدا کنم.  در صفحه ۳ وال‌استریت ژورنال آن زمان نوشته بود: «الکسی شیدلوفسکی یک انقلابی مدرن اروپایی است. سلاح او کاغذ و نمایش‌های خیابانی است. ارتش او لباس سیاه به تن می‌کنند. هدف او رئیس‌جمهوری مستبد و شوروی مسلک است. و بیشتر هزینه‌های گروه جوان و معترضش یعنی زوبر را دولت آمریکا پرداخت می‌کند. آنها پول را از بانک‌های اروپایی در لهستان منتقل و از آنجا دریافت می‌کنند»

بیشتر بخوانید:  درباره بوتاکس، ترسناک‌ترین، پرسودترین و محرمانه‌ترین ماده روی کره زمین

هرگز دوباره چیزی از شیدلوفسکی نشنیدم اما این خبر به یکی از بهترین مطالب رزومه من تبدیل شد چرا که مانند بسیاری از گزارش‌های خوب، چیزی واقعی و ناراحت‌کننده به همراه داشت که در این مورد ترسیم قدرت آمریکایی بود. این خبر موضوعی بود که مردان قدرتمند تلاش می‌کردند آن را مخفی نگه دارند و من از گزارش کردن آن هراس داشتم. سفیر آمریکا در بلاروس یک جنگجوی دوران جنگ سرد به نام مایکل کوزاک بود که قبل‌تر در کوبا خدمت کرده بود و نگاه مثبتی به خبرنگاران نداشت، وقتی این خبر را گزارش می‌کردم هیچ فکر نمی‌کردم که ممکن است او را عصبانی کنم.

چند روز پس از خبر داغم درباره زوبر به ریگا بازگشتم که نسبت به مینسک شهری غربی‌تر و پرهیاهو بود. وقتی برای انتخابات به بلاروس بازگشتم متوجه شدم که سفارت آمریکا به شدت عصبانی است. معاونِ کوزاک، جان کانستادتر برافروخته اما مؤدب من را به کناری کشید و به طور غیررسمی توجیه ام کرد. به خاطر دارم که به من گفت که به شدت وظیفه‌نشناس هستم. گفت که گزارش من باعث شده شیدلوفسکی که پسر خوبی هم بوده، بازداشت و شکنجه شود.

به شدت متأثر شدم، پاسخی نداشتم. رازها به دلایلی راز شده بودند، قدرت همیشه استبدادی نبود، دو طرف برابر نبودند، دولت آمریکا دلیلی برای این کار داشت. چیزهای ناخوشایند و نامربوطی درباره اینکه او و نه من، چطور شیدلوفسکی را در این موقعیت قرار داده زیر لب گفتم و گیج و تحقیرشده و گناهکار دور شدم.

آن موضوع را دیگر پیگیری نکردم اما در طول سال‌ها بسیار به شیدلوفسکی فکر می‌کنم، هر از گاهی ناامیدانه اسمش گوگل می‌کنم و نگران سرنوشتش هستم. از آن زمان بارها این درس را به کار گرفته‌ام و مراقب گزارش‌هایم هستم.

بعد از عدم موفقیت در ایندیاناپولیس و تلاش ناموفق برای ورود به پراگ (شهری که جوانان کنجکاو آمریکایی برای کاوش در مرزهای پسا کمونیسم به آنجا می‌رفتند) در سال ۲۰۰۰ خیلی اتفاقی وارد بلاروس شدم. مینسک به راحتی پراگ نبود اما این ویژگی را داشت که برای تهیه خبر رقابتی چندانی هم وجود نداشت. گروه‌های رسانه‌ای خارجی زیادی در واقع آنجا نبودند، تنها شخصی که به یاد دارم به طور ثابت آنجا کار می‌کرد پسری قدبلند و انگلیسی بود که چون به طور رسمی به عنوان معلم زبان انگلیسی در آنجا حضور داشت با اسم مستعار مطلب می‌نوشت.

با نزدیک شدن به زمان انتخابات فکر می‌کردم که حضورم در آنجا نسبت به خبرنگارانی که تازه از مسکو، واشنگتن و لندن به آنجا می‌رسیدن یک مزیت است. به همراه خبرنگاران دیگر در خیابان‌های خلوت پرسه می‌زدیم، با حیرت به مجسمه‌های لنین نگاه می‌کردیم و همین‌طور به مجسمه مؤسس بدنام پلیس مخفی شوروی، فلیکس د دزرژینسکی در بیرون مرکز ک.گ.ب که هنوز هم در بلاروس شهرت دارد، خیره می‌شدیم. به خوبی به یاد دارم که مغازه‌ای روستایی دیدیم که اجناسش به چند بادمجان کهنه محدود می‌شد و رویکرد متّفق خود را درباره رئیس‌جمهور، الکساندر لوکاشنکو و رژیم منسوخ‌شده‌اش را با هم به اشتراک می‌گذاشتیم.

از اینکه یک واقعه ژئوپلیتیک را پوشش می‌دادم هیجان‌زده بودم، علاوه بر آن، از تماشای روزنامه‌نگارانی که امید داشتم روزی شبیه آنها باشم هیجان داشتم، روزنامه‌نگاری از لس‌آنجلس تایمز، اِن پی آر، اکونومیست، واشنگتن‌پست، نیویورک‌تایمز، گاردین و بالتیمور سان و کریستین ساینس مانیتور به آنجا آمده بودند. نیروهای معترض محلی گرچه آشکارا ضعیف و بدون ساختار بودن اما نیروهایی تاریخی در کنار آنها قرار گرفته بودند. همه مطمئن بودیم که لوکاشنکو بیشتر دوام نخواهد آورد.

اتحادیه اروپا و ناتو خود را به مرزهای غربی این کشور رسانده بودند، آسمان‌خراش‌های شیشه‌ای در ورشو ساخته شده بود و پروژه‌های بازسازی چشمگیری در ریگا (پایتخت لتونی) و ویلنیوس (پایتخت لیتوانی) در حال انجام بود. برای شرق، مسکو مرکز و مظهر مقاومت و سرسختی بود اما هوش آمریکایی «پایانِ تاریخ» به ما اطمینان داده بود که همه ناگزیر به سوی دموکراسی و کاپیتالیسم حرکت می‌کنند.

البته لوکاشنکو در انتخابات پیروز شد.

روزنامه‌نگاری یا قتل؟

اغتشاشی شده بود، آمریکا تلاش می‌کرد نیروهای معترض را به حمایت از یک نامزد سازشگر به نام ولادیمیر گونچاریک ترغیب کند. او رهبر سالخورده گروه‌های کارگری بود که هیچ‌وقت شانسی برای پیروزی به دست نیاورد. در آن شب سپتامبرِ بارانیِ انتخابات، در میدان اصلی شهر میسنک و در میان گروهی از دانشجویان و بازنشستگان می‌چرخیدیم؛ آنها برای شنیدن سخنرانی شکست گونچاریک در آنجا جمع شده بودند. اما پلیس‌های قوی‌هیکل ضد شورش با سلاح‌های کلاشینکف از نظر کمی و کیفی از آنها بیشتر بودند و در هر فرصتی به تظاهرکنندگان تنه می‌زدند. گونچاریک تلاش کرد سخنی بگوید اما آنها مانع صدایش شدند.

مسیر تاریخ دقیقاً آن‌طوری که من تصور می‌کردم پیش نرفت. احساس شکست می‌کردم، البته باید خودم زودتر به این مسئله پی می‌بردم، هیچ‌چیز در گزارش‌های من نشانی از نتیجه‌ای جز این نداشت. برایم روشن شده بود که آنچه از ییل و ایندیاناپولیس به بلاروس آوردم به طرز تمسخرآمیزی ناکافی بودند؛ چند روسی بد، مجموعه‌ای از کلیشه‌ها درباره پایان جنگ سرد و انتظاراتی صرف درباره تغییراتی که قرار بود رخ بدهد. آن شب نتوانستم با واقعیتی که با آن مواجه شدم بودم کنار بیایم.

روز بعد در ساختمانی حزن‌انگیز به نام سارکوفاگوس جمع شدیم تا تبریک هیئت کشورهای شرق به لوکاشنکو و مصاحبه خبری او را بشنویم. در این جلسه اد لوکاس، خبرنگار واشنگتن‌پست سؤالی پیچیده و طولانی را با تسلط کامل به روسی مطرح کرد که حسابی حسادت من را برانگیخت. با این حال از اینکه شاهد بخشی از تاریخ بودم احساس خوبی داشتم، تاریخی که برخلاف همه بخش‌هایش هنوز این‌طور به نظر می‌رسید که برای آخرین بار رخ داده است. پوتین در شرق قدرت را به دست گرفته بود، اتحادیه اروپا در غرب ایجاد شده و استبداد در اروپا رو به پایان بود.

گزارشم از انتخابات در نیو ریپابلیک تیتر دو نشریه شد، در آنجا آن پیروزی را «خشن» و «ناراحت‌کننده» توصیف کردم و نوشتم که «شکوفایی که غرب در پایان جنگ سرد به مردم عادی در اتحادیه شوروی سابق وعده داده بود به نتیجه نرسید.» و در حالی که لیبرال‌ها «به بلاروس به چشم لهستانی دیگر و یک داستان موفقیت‌آمیز پسا کمونیستی نگاه می‌کردند، انبوهی از جمعیت به همسایگان شرقی و جنوبی این کشور یعنی روسیه و اوکراین چشم داشتند، آنچه آنها در بلاروس می‌دیدند هرج‌ومرج بود.»

گزاره‌های من پس از ۱۶ سال همچنان در مورد مینسک صادق است. درگیری‌ها در مرز روسیه و اوکراین همچنان ادامه دارد و لوکاشنکو در حال سپری کردن پنجمین دوره ریاست جمهوری است.

سال بعد، توجهات جهانی بر صدام حسین متمرکز شد و اخبار بلاروس در حاشیه تسلیحات عراقی‌ها قرار گرفت. گزارش دولِفر در سال ۲۰۰۴ ادعای جرج بوش درباره عراق و در اختیار داشتن سلاح‌های کشتارجمعی را رد کرد، این گزارش ارجاعات زیادی به بلاروس داشت و در انتها نتیجه گرفته بود که این کشور «از سال ۲۰۰۱ تا سقوط رژیم صدام، بزرگ‌ترین تأمین‌کننده سلاح‌های جدید و پیچیده عراق بوده است.»

سال‌ها است که در مواجه با موضوعات خبری به آموزه‌هایم از بلاروس رجوع می‌کنم، اینکه گزارش‌هایم چقدر در زندگی دیگران نقش دارد، اینکه به نکات نادرست یا جزییاتی که به خیلی به نظر درست می‌آیند گوش کنم و از همه بیشتر اینکه با غرور بیش از اندازه بچه‌های دهه ۹۰ میلادی مبارزه کنم.

همیشه درگیر این تصور بوده‌ام که ایدئولوژی من باعث شد شیدلوفسکی زندانی و شکنجه شود. توضیحاتم به کانستادتر که گفته بودم شما شیدلوفسکی را در این موقعیت قرار دادید و از خطراتش آگاه بودید، به نظر پاسخ خوبی می‌آمد اما بیانی غیرانسانی بود، گزارش‌هایی غیرانسانی که امروز به رسانه‌های اجتماعی غیرانسانی و جنگ اطلاعات نوین تبدیل شده است.

اصلی در خبرنگاری وجود دارد که ژانت مالکوم در کتاب روزنامه‌نگار و قاتل به خوبی به آن اشاره کرده است و آن اینکه در بطن روزنامه‌نگاری خیانت قرار گرفته است. فکر می‌کردم من هم در حق شیدلوفسکی چنین کاری کرده‌ام و در این سال‌ها بسیار به تعادل میان مسئولیتِ خود نسبت به منابع و خوانندگان فکر کرده‌ام.

شبی در تابستان گذشته، دوباره نام او را گوگل می‌کردم، تلاش کردم املای متفاوتی را برای اسمش امتحان کنم که ناگهان مصاحبه‌ای از او با وب‌سایتی در جمهوری چک پیدا کردم. او در این مصاحبه به طور خلاصه اشاره کرده بود که خوش‌شانس بوده که به خاطر عقایدش بازداشت نشده.

بیشتر بخوانید:  دونالد ترامپ و ترور کندی: انتشار درباره انتشار اسناد ترور جی‌اف‌کی   

نمی‌توانستم باور کنم، ترجمه گوگل بسیار پیچیده بود و منبع چنان مبهم بود که این کلمات را برای جبران گناهانم در نظر گرفتم و آن را از ذهنم خارج کردم. ما همیشه در حوالی روزهای یازده سپتامبر در زمانی که مردم به لحظه حمله به برج‌های دوقلو فکر می‌کنند من به مینسک فکر می‌کنم، در آن زمان کتاب سوزی هنسن (یادداشت‌هایی درباره یک کشور خارجی)را می‌خواندم و فکر می‌کردم که چیزی شبیه به آن بنویسم و فکر کردم که باید حداقل از خود شیدلوفسکی ماجرا بپرسم.

او را در فیس پیدا کردم و متوجه شدم که بلاروس را ترک کرده و با خانواده‌اش در پراگ زندگی می‌کند. صفحه‌اش پر بود از عکس‌های پسرش که لباس هاکی به تن داشت و به اندازه دوران گذشته پدرش سرسخت به نظر می‌رسید. قرار شد از طریق ویدئو صحبت کنیم؛ در یک روز زمستانی و پیش از آنکه به محل کارش در هتلی آرام در نزدیکی رودخانه ولتاوا برود با هم صحبت کردیم.

شیدلوفسکی به من گفت که پس از انتشار مقاله من درباره پول گرفتن از آمریکایی‌ها به زندان نرفته است: «در سال ۲۰۰۱ مشکلی نبود چون یک دموکراسی حداقلی داشتیم.» و گفت که اگر پس از یک دهه از حکومت لوکاشنکو به چنین چیزی اعتراف می‌کرد «احتمالاً برای ۵ سال یا بیشتر به زندان می‌رفتم.»

سال‌ها پس از اینکه بلاروس را ترک کردم، شیدلوفسکی به عنوان یک روزنامه‌نگار معترض و مستقل در معدود رسانه‌های آزاد کشور کار کرده بود. تنها در سال ۲۰۰۷ بود که ک.گ.ب برای او مشکلاتی ایجاد کرده بود. گفت که در حوالی کریسمس ۱۵ روز را به جرم صحبت علیه دولت در زندان گذرانده، در آنجا به مأموری که او را آزار می‌داده حمله می‌کند و به ۱۰ سال زندان تهدید می‌شود. به همین خاطر به همراه همسر و پسرش از کشور فرار می‌کند. او پراگ را برای تبعید خود انتخاب می‌کند که هم نزدیک بلاروس بوده و هم اینکه فکر می‌کرده حکومت لوکاشنکو دوام چندانی نداشته باشد.

شیدلوفسکی گفت که من را به خاطر دارد اما ملاقات ما و گزارشم تأثیری روی او نداشته. گفت که به خاطر اشتیاق، جوانی و انگلیسی دست‌وپاشکسته‌اش بهترین نیروی زوبر بوده، به همین خاطر «۱۰ مصاحبه در ۱۰ رستوران مختلف» با روزنامه‌نگاران خارجی انجام داده، گرچه گفت که درباره گرفتن پول نقد از دولت امریکا در لهستان به دیگران چیزی نگفته.

ارتباط‌ با سایر روزنامه‌نگارها نتیجه‌ای نداشت، برخی از آنها در بلاروس مانند تا شلوغی‌های پس از انتخابات را پوشش دهند. همان‌طور که یازده سپتامبر جهان ما را تغییر داده بود ما هم در جهان پراکنده شدیم. آن‌هایی که می‌توانستند به کابل و اسلام‌آباد رفتند. من به نیویورک بازگشتم تا آتش بر خواسته از آواره‌های برج‌های دوقلو را پوشش دهم.

شیدلوفسکی قبل از اینکه به هتل محل کارش در پراگ روانه شود گفت که «همه روزنامه‌نگارها تا دو روز بعد در آنجا ماندند، به آمریکا حمله تروریستی شده بود و همه‌چیز به فراموشی سپرده شد و این مشکل خود ما بود.»

نخستین دریافت من از این گفتگو احساس خشم بود، حتی پس از گذشت همه این سال‌ها از کوزاکِ سفیر عصبانی بودم و همین‌طور معاونش کانستادتر که توی صورتم  دروغ گفته بود. این هم نوعی اشتباه است که دولت‌های دروغ‌گوی دیگر مرتکب می‌شوند. به سرعت کانستادتر را از طریق وب‌سایتش پیدا کردم، او در این وب‌سایت عکس‌های سیاه‌وسفید و زیبایی از نواحی برون‌شهری بلاروس منتشر می‌کرد، پروژه‌ای که به نظر از زمان خروج از وزارت خارجه در سال ۲۰۰۵ به آن مشغول است.

آدرسش را که خیابانی آرام در واشنگتن بود و شماره تماسش را پیدا کردم، چند پیام از طریق همسرش و روی دستگاه پیغام‌گیر گذاشتم. در نهایت تعجب هیچ‌گاه به آنها و ایمیل شخصی‌اش پاسخی نداد.

البته توانستم کوزاک را پیدا کنم، به ایمیلش در وزارت خارجه پیام دادم و او به سرعت پاسخ داد. دلیل تماسم و تعجبم از دروغی که به من گفته شده بود را به او گفتم، هیچ نشانه‌ای تعجب بروز نداد. از طرف معاونش پاسخ داد که «جان از این کارها زیاد می‌کرد، به همین خاطر بود که زیاد در آنجا باقی نماند.» (این موضوع را در ایمیلی با کانستادتر در میان گذاشتم اما او پاسخی نداد.)

کوزاک این واقعه را به خاطر نداشت و فکر هم نمی‌کرد که کار اشتباهی رخ داده باشد، به من گفت که «اگر شیدلوفسکی این صحبت‌ها را در مصاحبه به تو گفته پس تو هم حق داشتی آنها را منتشر کنی.»

کوزاک که اکنون مدیر اداره دموکراسی، حقوق بشر و کار است از توصیف قدیمی من درباره او و جنگجوی سرد خواندنش خنده‌اش گرفت. گفت که به این خاطر توسط معاون کلینتون در وزارت خارجه به بلاروس فرستاده شده که پیش‌تر در کوبا یاد گرفته چطور امور را در یک کشور دشمنِ کمونیست اداره کند. گفت که درباره معاملات تسلیحاتی آگاهی کامل داشته و یکی از مأموریت‌هایش جلوگیری از فروش سیستم‌های پدافندی به صدام بوده است.

اما در این میان مشکلات دیگری هم وجود داشته؛ در ورای تغذیه مالی، زوبر یا همان نیروی معترض شیدلوفسکی یک «مشکل» جدی بودند. به یاد داشت که آنها در بین جریان‌های معترض، درگیر یک سری موضوعات داخلی شده بودند، در حالی یکی از کارکردهایشان کنترل سایر گروه‌ها بود، با این حال با یکدیگر هم‌دست شدند و حتی «عملیاتی علیه سفارت آمریکا اجرا کردند.»

استراتژی آمریکا برای لوکاشنکو و انتخابات ۹ سپتامبر ۲۰۰۱ مشخص و واضح بود: «می‌دانستیم که او پیروز انتخابات خواهد شد اما می‌خواستیم این پیروزی را لکه‌دار کنیم و فشار زیادی بر او اعمال کرده باشیم.»

آنها اتاق کنترلی برای مبارزه با عواقب انتخابات ایجاد کرده بودند اما کوزاک تنها یک روز بعد از اینکه شنید هواپیمایی به برج‌های تجارت جهانی برخورد کرده است آن اتاق را ترک کرد. لوکاشنکو به سرعت با مردم آمریکا ابراز همدردی کرد و همه‌چیز تمام شد.

در آن زمان من هم آنجا را ترک کرده بودم. یک روز پس از انتخابات، سوار قطاری شبانه شدم و صبحِ ۱۱ سپتامبر از مرز اکراین عبور کردم و در بعدازظهر آن روز در اتاق خبر کی‌یف نشسته بودم و به فرضیاتم درباره فروریختن قدرت آمریکایی فکر می‌کردم، بعد، از ساختمان خارج شدم و صف اوکراینی‌ها برای تغییر پولشان به دلار را تماشا کردم و داستان به همین ترتیب پیش رفت.

روزنامه‌نگاری یا قتل؟

کوزاک اما هنوز در دفترش در ساختمان فاگی باتم روی پروژه لوکاشنکو کار می‌کند. او معتقد است که تجربیاتش به او آموخته که به قضاوت‌های مطمئن درباره آینده استبداد اعتماد نکند: «خوش‌بینانه فرض می‌کنی که وضعیت فعلی همیشه ادامه خواهد داشت، یا اینکه این فرد چنان بد است که باید برود، هیچ‌کدام از این‌ها ضرورتاً درست یا غلط نیست.»

حق با کوزاک است، درس مهمی که باید از این اتفاق می‌گرفتم پیش‌بینی کردن بود و اعتماد نکردن به فرهنگ آمریکایی و منابع موثق هر دو طرف ماجرا. حتی در دوره فیلم پُستِ استیون اسپیلبرگ و تکریم روزنامه‌نگاری، گزارش‌های خوب ارائه دهنده درس‌هایی ساده نیستند. روزنامه‌نگاری شغلی غیرمسلم و لزوماً بی‌قاعده است. حالا اما از نوشتن گزارش شیدلوفسکی خوشحالم، نه به این خاطر که نمی‌دانستم ماجرا به کجا ختم می‌شود بلکه دقیقاً به همین دلیل از آن خوشنودم.


بن اسمیت

منبع: BuzzFeed

این مطلب پیش‌تر در روزنامه شهروند منتشر شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *