21 مرداد 1401

ژان رنوار: بزرگ‌ترینِ کارگردان‌ها

مطالب مرتبط

ماجرای سرمایه‌گذاری ایران در پروژه سینمایی اورسن ولز

بئاتریس، دختر اورسن ولز سال‌ها تلاش کرد کار ناتمام پدرش را به پایان برساند و در نهایت با سرمایه‌گذاری نت فلیکس و همراهی پیتر بگدانوویچ، که خودش هم در فیلم حضور داشته، فیلم به سرانجام رسید. اما ماجرا چه بود و ایران چه نقشی در آن داشت؟ چرا کارگردان همشهری کین به سراغ ایرانی‌ها آمده؟ موانع به پایان رساندن فیلم چه بود و چطور فیلم به پایان رسید؟ آیا مسئولان دولت ایران مذاکره‌ای انجام شده است؟ و نقش بهمن فرمان آرا در به محاق رفتن فیلم چه بود؟
spot_img
spot_img
spot_img
spot_img
spot_img

حضور رنوار در صنعت سینما مانند حضور یک رولز رویس در یک پارکینگ است. هیچ جایگاه دیگری را نمی‌توان به رنوار نسبت داد، کسی که در هالیوود زندگی کرد و هفته گذشت در همین جا درگذشت.

اگر تازه‌واردهای اسلامی و ژاپنی را مستثنا کنیم، می‌توانیم بگوییم صاحبان نقاشی‌های پیر آگوست رنوار در بِل ایر و بورلی هیلز[2] همه با صنعت سینما در ارتباط هستند. و همین طور می‌توانیم بگوییم حتی یکی از آن‌ها هم حتی به شکل غیرمستقیم هم با شاهکارهای پسر این نقاش، ژان رنوار، قابل مقایسه نیستند.

قیاس میان فیلمساز و پدرش کار آسانی نیست. ضرورتی هم ندارد. ژان رنوار روی پای خودش ایستاده، بزرگ‌ترین کارگردان اروپا است و شاید بهترین کارگردان جهان باشد و سایه عظیمی بر عصر در آستانه جنگِ ما دارد.[3]

رنوار اولین فیلم خود را در سال 1924 و آخرین فیلم خود را در سال 1969 ساخت. “بودو”، “تونی”، “جنایت موسیو لانژ”، “یک روز در خارج از شهر”، “توهم بزرگ”، “مارسیز”، “انسان اهریمنی”، قاعده بازی، “جنوبی”، “رودخانه”، “کن کن”، “پیک نیک در علفزار”، “سرجوخه فراری” و “تئاتر کوچک رنوار” مشهورترین فیلم‌های رنوار هستند.

برخی از این فیلم‌ها در گیشه و حتی از نظر منتقدانِ زمان خودشان، شکست خورده‌اند. برخی دیگر فیلم‌های موفقی شده‌اند. هیچ کدام از آن‌ها بلاک باستر نبودند و بیشتر آن‌ها جاودان هستند.

رنوار توهم بزرگ

رنوار در خودزندگی‌نامه‌اش می‌نویسند: “کلمه‌ای که در زبان تهیه کنندگان تمام معنایش را از می‌دهد، کلمه تجاری است. فیلمی ممکن است شاهکار هم باشد و تماشاگران را در سینماهای کوچک‌تر راضی کرده باشد اما در نهایت پخش کننده‌های بزرگ از آن صرف نظر می‌کنند چرا که فیلم تجاری نیست. این به آن معنا نیست که فیلم درآمدی نخواهد داشت بلکه به این معنا است که فیلمِ مورد علاقه سرمایه داران نخواهد بود. به همین خاطر پس از “توهم بزرگ” که درآمد بسیاری زیادی برای تهیه کننده‌اش داشت، همچنان برای جمع آوری پول برای پروژه‌های خودم با مشکل روبرو بودم.”

رنوار باید زمان‌های زیادی حتی تا سال‌ها برای ساخت فیلم جدیدش صبر می‌کرد. تعدادی از فیلم‌های اولیه و صامتش را شخصاً تأمین مالی کرد و وقتی این پول تمام شد، تعدادی از نقاشی‌های پدرش را فروخت تا فیلم‌های بیشتر و بیشتری بسازد. چه کسی می‌داند، برخی از این نقاشی‌ها ممکن است همین امروز بر دیوار خانه‌های زیبای مردان پولدار در بل ایر آویزان شده باشد. آن‌ها می‌توانند با پول یک یا دوتای آن نقاشی‌ها، برای خود یک فیلم کامل بخرند.

با این حال، منصفانه نیست که هالیوود را برای این رفتار نادرست سرزنش کنیم چرا که رنوار در دوره حضور در فرانسه نیز همین مشکلات دردناک را با صنعت فیلمسازی فرانسه داشت. “وقتی به درگیری‌های بی‌حاصلی که زندگی‌ام را با آن‌ها پر کرده‌ام، فکر می‌کنم، از خودم شگفت زده می‌شوم. با این همه اعتبارات تحقیر شده و لبخندهای هرز رفته و بیشتر از همه آن‌ها این اندازه زمان از دست رفته!”

رنوار به نماد یک پدر تبدیل شده است، قدیسی در فرهنگستان جهان سینما. با این حال او همیشه طرفداران دوآتشه خود را داشت، مشاجره‌های طولانی و مبهمی در طول سال‌ها در برابر این سؤال شکل گرفت که کدام فیلم‌ها رنوای “درست” و کدام ها “نادرست” یا حداقل آنطور که هنردوستان فرانسوی می‌گویند “فریبنده” هستند. از همان فیلم‌های اول و در بسیاری از موارد در طول دوره فیلمسازی طولانی‌اش، همواره به ترک رئالیسم اجتماعی محکوم می‌شد. یا به روی برگرداندن از “طبیعت” به سمت صمیمیتی نمایشی محکوم می‌شد که افرادی که آثار او را با امپرسیونیسم پدرش مرتبط می‌دانستند عصبانی می‌کرد.

انتقاد قدیمی که در واقع سینمایی هم نبود هیچ گاه در برابر نفرت غیرواقعی از صحنه متوقف نشد و این منتقدان هیچ گاه نتوانستند قبول کنند که سینما باید از آن توجه به جزئیات طبیعت امیل زولائی است آزاد شود. آن‌هایی که بر قیاس فیلم‌ها و نقاشی‌های پسر و پدر اصرار دارند فراموش کرده‌اند که پیر آگوست از آن دسته افرادی است که از اختراع عکاسی بسیار استقبال کرد.

ژان رنوار معتقد است:”برای افرادی که تلاش می‌کنند چیزی در فیلم‌ها خلق کنند، برخورد میان رئالیسم خارجی و غیر رئالیسم داخلی اهمیت دارد. طبیعت میلیون‌ها چیز است و میلیون‌ها راه برای درک مسائل آن وجود دارد.”

فضای این محدوده و التزام بزرگی روح و جان آن، گاها هر منتقدی را سردر گم می‌کند. دگماتیست های چپ گرا گرفتار و نگران جنب و جوش و صلح طلبی هستند که در جنگ جهانی اول خلبان و نویسنده دو فیلم بزرگ ضد فاشیستی بود. آن‌ها دائماً آنچه را که به عنوان عدم مسئولیت سیاسی او می‌دیدند را تقبیح می‌کردند.

رنوار می‌گوید:”درون مایه (تِم) دقیقاً شبیه چشم انداز برای نقاش است و تنها یک بهانه است. شما نمی‌توانید یک ایده را فیلم کنید.”

رنوار و اورسن ولز

او کتابی عاشقانه برای پدرش نوشته است. تصویری گرم، هوشمند و مهربان که در آن او به جای عشقِ نقاش به همه چیز صحبت می‌کند. “وقتی در میان دشت قدم می‌زدیم، پدرم با رقص عجیب و غریبی سعی می‌کرد از خرد کردن قاصدک‌ها جلوگیری کند”. ایده پردازان از این “رقص عجیب و غریبِ” رنوار خشمگین می‌شوند. رنوار ادامه می‌دهد که “می‌بینید، در دنیا یک چیز زشت وجود دارد و در نهایت هرکس دلایل خودش را دارد.”

عنوان ساده‌ای نمی‌توان برای این مرد مشخص کرد. او به پنه‌لوپی گیلی‌ات منتقد می‌گوید:”می‌خواهید که فیلم‌هایی که 20 سال پیش ساخته‌ام را بسازم. نه، من شخص دیگری شده‌ام و از آنجایی که آن‌ها فکر می‌کنند بسیار دور شده‌ام.”

بیست سال زمانی است که رنوار معمولاً در گفتگوهایش از آن استفاده می‌کند. ژان رنوار در 15 سپتامبر 1984 در پاریس متولد شد. “من همیشه آدم قرن 19 بودم، همان‌طور که پدرم فکر خودش را مرد قرن هجدهمی می‌دانست. “

او همچنین معتقد بود که هر هنرمندی باید 20 سال از دوران خودش جلوتر باشد و این زمان برای هنرمندان سینما سخت‌تر است ” چرا که سینما باید 20 سال پشت عموم باشد.”

با شناختی که من از او داشتم، میدانم که چیزی به نام ترحم به خود در او وجود نداشت و تنها یک تلخی خشک و غیرشخصی در صحبت‌هایش با گیلیات وجود دارد. “سرمایه داران فکر می‌کنند که از خواست عموم اطلاع دارند، اما حقیقت این است که هیچ چیز درباره آن و بیشتر از من نمی‌دانند.” و وقتی می‌گوید که هولناک‌ترین اشتباه همه “ترس از نفهمیدن مردم” بوده در واقع از هوش عامه دفاع نمی‌کند بلکه از نظر او “عامه تنبل است”.

وقتی به دنبال وضوح کامل هستیم آنچه به دست می آوریم ابتذال کامل است و اینان چیزی است که رنوار یقین داشت مشکل اصلی هالیوود است. مشکل اصلی نه پرستش پول بلکه چیزی بسیار بدتر و پرستش یک ایده آل است که آن را کمال را می‌نامند.

“در هالیوود صدا را دوباره بررسی می‌کنند تا صدا عالی باشد که خیلی هم خوب است. نور را دوباره بررسی می‌کنند که نور عالی باشد. اما ایده کارگردان را هم دوباره چک می‌کنند که اصلاً خوب نیست. در مورد کمال فیزیکی، عامه چیزی برای افزودن ندارد و همکاری به وجود نمی‌آید. ساخت فیلم‌های صامت از فیلم ناطق آسان‌تر بود چرا که چیزی در آن گم شده بود. در فیلم‌های ناطق باید این چیزهای گم شده را به شکلی دیگر بازتولید کنیم. مثلاً باید از بازیگران بخواهیم واضح و غیر کتابی بیان کنند و حس و رازی را حفظ کنند.”

من در اینجا به جای مردی که به دوستی با او افتخار می‌کنم، صحبت نکرده‌ام. همه دوستانش او را مانند عشق به شکسپیر دوست داشتند.

در انتها؛ “پاسخ من به این سؤال که آیا سینما هنر است؟ این است که چه اهمیتی دارد؟… شما می‌توانید فیلم بسازید یا باغبانی کنید. هر دو می‌توانند ادعای هنر بودن داشته باشند همان‌طور که شعر ورلن[4] یا نقاشی دولاکروا[5] مدعی آن هستند… “خلق کردن” هنر است. هنر شاعری خلق شعر است. هنر عشق، عشق‌بازی است… پدرم هرگز درباره هنر با من حرفی نزد؛ او نمی‌توانست از این کلمه استفاده کند.”

اورسن ولز

18 فوریه 1979؛ لس‌آنجلس تایمز


[1] ولز این یادداشت را به مناسبت درگذشت رنوار نوشته است.

[2] دو منطقه عیان نشین در لس‌آنجلس.

[3] در این سال‌ها ایالت متحده و شوروی در اوج جنگ سرد قرار داشتند.

[4] پل-ماری ورلن (۱۸۴۴-۱۸۹۶) شاعر فرانسوی و از چهره‌های مکتب سمبولیسم.

[5] اوژن دولاکروا (۱۷۹۸ – ۱۸۶۳) از مهم‌ترین نقاش رمانتیسیسم فرانسه.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید

spot_img