عماد پورشهریاری۴ آبان ۱۳۹۹

نگاهی به «نیمه شب در پاریس» ساخته وودی آلن

گذشته اصلاً گذشته نیست!

وودی آلن را به خاطر نگاه ساده و عمیقش به جهان دوست دارم، جدیدترین کار این کارگردان پرکار سینمای جهان، «نیمه شب در پاریس» یکی از شخصی‌ترین آثار اوست، البته فکر می‌کنم همه آثار مکتوب و سینمایی آلن به شدت شخصی است، نگاهی که در این کارها موج می‌زند همه در نقاطی به اشتراک می‌رسند، توجه ویژه به مفاهیمی مثل مرگ و دین و زندگی و بسیاری دیگر در کارهای آلن مشترک است. «نیمه شب در پاریس» به شدت زمان حال و اکنون را ستایش می‌کند و نگاهی واقع‌بینانه به مفهوم دوره یا عصر دارد. آلن از کارگردانانی است که اگر چند فیلم آخر او را دیده باشید به راحتی خواهید توانست با دیدن یک سکانس او را از دیگر کارگردانان تمایز دهید. در «نیمه در شب در پاریس» بازهم به روال این چندساله آلن فقط پشت دوربین است و نقشش را به اوون ویلسون سپرده، ویلسون در چند فیلم دیگر آلن هم بوده اما این بار نقش اصلی را دارد و انگار نقش خود وودی را بازی می‌کند. آلن از همان کازینو رویال تیک‌های عصبی خاصی داشت، نوع صحبت کردنش، راه رفتنش و واکنش‌هایش کاملاً منحصر به فرد است؛ ویلسون دقیقاً به جای او بازی می‌کند. «نیمه شب در پاریس» فیلم خوبی است اما نه برای همه.

نویسنده و کارگردان فیلم عاشق ادبیات و به طور کلی هنر است، مراکز ادبی جهان را اگر پاریس، بارسلون، لندن و نیویورک بدانیم پاریس شاید از همه شاخص‌تر باشد، «نیمه شب در پاریس» قرن نوزدهمی با حضور چهره های ادبی بزرگ یک غرقابی ادبی است. گیل پندر (اوون ویلسون) فیلم نامه نویس هالیوودی با نامزدش به پاریس سفر می‌کنند تا مقدمات عروسی خود را محیا کنند، گیل مدتی است به شدت دچار بحران خلاقیت شده و از اولین رمانی که مشغول نوشتن آن است رضایت ندارد.

پاریس برای گیل یادآور دهه ۱۹۲۰ است که بزرگانی چون اسکات فیتزجرالد، پابلو پیکاسو، ارنست همینگوی، سالوادور دالی، کول پورتر، لوئیس بونوئل، تی. اس. الیوت و بسیاری نام‌های دیگر در کافه های شهر محفل‌های ادبی برپا می‌کردند. فیلم با جمله گیل درباره پاریس آغاز می‌شود: «باورنکردنیه، نگاه کن…هیچ شهری مثل این شهر توی دنیا نیست و هیچ‌وقت نبوده، می تونی تصور کنی این شهر چقدر زیر بارون خوشگل میشه؟ این شهر رو توی سال ۱۹۲۰ تصور کن…پاریس، در سال ۱۹۲۰ توی بارون، به همراه هنرمندها و نویسنده هاش.» نامزد گیل هیچ بویی از این همه زیبایی بالقوه نبرده و بیشتر ترجیح می‌دهد به حرف‌های خودخواهانه و در واقع اظهار فضل یک دوست قدیمی گوش کند که چماقی است بر سر نامزدش، شرایط برای گیل به تدریج بدتر می‌شود تا اینکه در یک نیمه شب در سفری در زمان به دهه ۱۹۲۰ بر می‌گردد و خود را در کنار همه اسامی بزرگی که خواندید می‌بیند! این حضور باور نکردنی (گرچه گیل خیلی زود باور می‌کند) نویسنده ناکام را امیدوار می‌کند تا شاید امثال همینگوی و فیتزجرالد چشمه خلاقیت اش را روشن کنند.

نیمی از فیلم ما با همه این هنرمندان روبرو هستیم، عناوینی که هرکدام به تنهایی یک فیلم و شاید هم یک سریال مجزا هستند. این دو دسته‌گی مخاطبان فیلم، یعنی عده ای که از فیلم لذت بردند و عده ای که فیلم را یک آلبوم عکس صرف قلمداد کردند از حضور همین نام‌ها می‌آید. آن‌هایی که شیفته هنر و ادبیات هستند به مشکلات واضح فیلم و فیلمنامه اصلاً توجه ای نمی‌کنند و با دیدن افرادی چون پیکاسو و همینگوی ذوق زده می‌شوند، اما کسانی نیز هم هستند که فقط شنیده‌اند که همینگوی نام نویسنده ای است. این دسته هیجان زده نمی‌شوند و بیشتر داستانی ماشین زمانی را دنبال می‌کنند که قطعاً جذابیتی هم برای آن‌ها نخواهد داشت. در نقد و معرفی‌هایی که بر «نیمه شب در پاریس» نوشته شده اغلب همین نام‌ها حضور دارند اما کمتر از ستایش زمان حال گفته شده، نکته ای که به نظر محور اساسی فیلم است و همه نام‌ها روی این محور قرار می‌گیرند. در سفرهای زمانی گیل به دهه ۱۹۲۰، با آدریانا (با بازی زیبای ماریون کوتیار) آشنا می‌شود و با او به ۱۸۹۰ سفر می‌کند! پاریس ۱۹۲۰ ایده آل گیل است و ۱۸۹۰ ایده آل آدریانا. این دو دیالوگی دارند که فکر می‌کنم «نیمه شب در پاریس» در آن خلاصه می‌شود.

آدریانا: .بیا برنگردیم به دهه ۲۰، …، ما باید همین‌جا بمونیم. این بهترین قسمت دوران معاصره، این عالی‌ترین و زیباترین دوره تاریخی‌ای بوده که تا به حال پاریس به خودش دیده.

گیل: آره، اما پس دهه ۲۰ چطور؟ و چالرز استون و فیتزجرالد و همینگوی، من عاشق اونام.

آدریانا: اما این که زمان حاله و کسل کننده ست.

گیل: به این آدما نگاه کن [اشاره به هنرمندان آن دوره که در آن صحنه حضور دارند] از نظر اینا دوره‌ی طلایی، دوران رنسانسِ، میدونی، اونا ترجیح میدن، اونا میخوان از این دوره معاصر در بیان و برن زمان عقب تا کنار میکل‌آنژ نقاشی بکنن…

بیشتر آدم‌ها با هر سلیقه ای فکر می‌کنند دوران گذشته بهتر بوده، اصلاً این احساس جذاب و خوشایند نوستالژی از همین اساس است. گیل معاشرت با امثال همینگوی و دالی را فرصتی طلایی می‌داند برای تکمیل کردن رمانش، در قسمت‌هایی هم حرف‌هایی از خلاقیت و این چیزها گفته می‌شود که کاملاً حاشیه ای است چرا که در پایان فیلم ما متوجه نمی‌شویم که رمان گیل به سرانجام رسید یا نه. اما تصمیم گیل به ماندگار شدن در پاریس از همان شخصی بودن فیلم وودی آلن می‌آید، در غیر این صورت حتماً منطقی‌تر این بود که گیل به آمریکا برگردد. فکر می‌کنم آلن در طول زندگی‌اش بارها به این فکر کرده که کاش در کنار بزرگان هنر در پاریس می‌بود، این فکرها شده سطح و مصالح فیلمش اما آلن به این نتیجه می‌رسد که «اکنون» بهترینِ زمان‌ها است پس «نیمه شب در پاریس» هم همین درون مایه را دارد. گیل جمله ای کلیدی در پایان فیلم دارد: «اگر من بخوام یک چیز با ارزش بنویسم…میدونی، باید از شر توهماتم خلاص بشم و این توهم خوشحال بودن در زمان گذشته هم یکی از همیناست.» اما بدون شک این به معنی انکار گذشته نیست، گیل جمله ای از فاکنر نقل می کنه با این مضمون که گذشته نمرده و گذشته اصلاً گذشته نیست!


این مطلب پیش‌تر در روزنامه خراسان منتشر شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *