عماد پورشهریاری۴ آبان ۱۳۹۹

نگاهی به فیلم «کبوتری نشسته بر شاخسار؛ غرق در تفکر هستی» ساخته روی اندرسون

حال هیچ‌کس خوب نیست!

«کبوتری نشسته بر شاخسار، غرق در تفکر هستی» پایان سه‌گانه «زندگی» روی اندرسون، کارگردان برجسته سوئدی است. فیلمی طنز و درعین‌حال تلخ، از روایت زندگی، از مُردن و تکرار روزها.

احتمالاً انتظار ندارید فیلمی با عنوانی مانند «کبوتری نشسته بر شاخسار، غرق در تفکر هستی» داستانی به‌خصوص داشته باشد که بتوان آن را تعریف کرد اما در دل همین غیرداستانی بودن فیلم می‌توان یک هسته روایی اصلی پیدا کرد. جاناتان و سَم دو فروشنده لوازم شوخی هستند. دندان‌های خون‌آشامی که کیفیت و قیمت بسیار مناسبی دارند، یک وسیله که صدای خنده‌های شیطانی تولید می‌کند و یک ماسک ترسناک که بهترین محصول آن‌ها است. تلاش ناکام آن‌ها را برای فروش این وسیله‌ها در طول فیلم می‌بینیم، بازار اما در رکود است، فروش پایین است و بدهکاران حاضر به پرداخت قرض خود نیستند، از طرفی صاحب‌کار آن‌ها به دنبال پول خود است و هیچ بهانه‌ای را نمی‌پذیرد، انگار کسی قرار نیست خوشحال باشد و این وسایل شوخی بازارشان سال‌هاست کساد شده است. اما این چند خط داستان فیلم نیست، که اصلاً داستانی وجود ندارد.

آدم‌های صورت رنگ‌پریده

کبوتری… مجموعه‌ای از تصاویری تئاترگونه از آدم‌هایی است که عامدانه صورت‌هایشان رنگ‌پریده و جنب‌وجوششان نزدیک به صفر است. عده‌ای آدم که قبول کرده‌اند، همین‌طور الکی در کنار هم زندگی می‌کنند و زندگی برای آن‌ها کمتری اهمیتی ندارد. اصلاً انگار تلاش آن‌ها برای «زندگی» بی‌ثمر است، مثل تلاش یک کاپیتان کشتی در رفتن به یک قرار عاشقانه بی‌نتیجه، یا عشق نافرجام یک معلم رقص به یکی از شاگردان یا غرور شکست‌خورده کارل دوازدهم پس از شکست از روس‌ها و انتظارش برای رفتن به دستشویی در یک کافه مدرن!

این‌ها برخی از موضوعاتی است که اندرسون در فیلمش به ما نشان می‌دهد، فیلمی که نمی‌توان با توضیح لحظه‌به‌لحظه اتفاقاتش آن را اسپویل کرد، نمی‌توان چیزی را لو داد، کبوتری… بیشتر شبیه یک تابلو نقاشی است. هر چه بیشتر از یک تابلوی نقاشی بتوان تعریف کرد و توضیحش داد، مخاطب برای تماشایش مشتاق‌تر می‌شود. فیلم هم از هر لحاظ تابلو نقاشی است. در هیچ‌کدام از سکانس‌های فیلم، دوربین حرکت نمی‌کند، حتی آدم‌ها هم حرکت زیادی ندارند، رنگ غالب در صحنه‌ها خاکستری است و به قول گرافیست‌ها تصاویر سفید خوانی زیادی دارند. اکسسوار به‌دقت چیده شده و به نظر همه‌چیز حساب شده است.

شکارچیان در برف

اصلاً نام فیلم هم برگرفته از یک تابلوی نقاشی است، اندرسون عنوان فیلمش را از تابلویی به نام «شکارچیان در برف» اثر پیتر بروگل (۱۵۶۹-۱۵۲۵) نقاش هلندی دوران رنسانس انتخاب کرده است. نقاشیِ بروگل تصویر روستایی است در یک روز سرد و برفی. گروهی از شکارچیان به نظر از شکاری ناموفق در حال بازگشت به روستا هستند، شکارشان تنها روباهی است و سگ‌هایشان خسته و بی‌انگیزه ترسیم شده‌اند. رنگ‌ها بیشتر خاکستری و سفید است (مثل فیلم اندرسون)، عده‌ای روی یک دریاچه یخ‌زده، به بازی مشغول‌اند، گویا قرار است شکارچی‌ها خبر بدی برای آن‌ها ببرند؛ و چند پرنده که از بالا ناظر همه این اتفاقات هستند.

نقاشی بروگل و فیلم روی اندرسون

بروگل برخلاف نقاشان هم‌دوره‌ای خود در قرن شانزدهم به‌جای اساطیر و تصاویر شاعرانه، زندگی عادی را ترسیم می‌کند، تصویری به‌شدت غیر احساساتی و به‌شدت شفاف. اندرسون هم دقیقاً همین کار را می‌کند تصویری به همان اندازه شفاف و غیر احساساتی و احتمالاً در نظر اندرسون تا این حد تاریک و تلخ.

اندرسون ریشه این طنز تلخ را در تاریخ می‌بیند، در یکی از درخشان‌ترین صحنه‌های فیلم، کارل دوازدهم با اسب وارد کافه‌ای مدرن می‌شود، با تشریفات خاصی پشت بار می‌نشیند و با غروری ویژه آبی سفارش می‌دهد. به نشانه پیروزی و به دستور پادشاه مارش نظامی نواخته می‌شود و ارتش بعد از استراحت فرمانده در کافه راهی جنگ با روسیه می‌شود. در ادامه فیلم لشگر شکسته خورده کارل را می‌بینیم که حسابی از روس‌ها شکست خورده‌اند و دوباره به همان کافه بازمی‌گردند، این بار پادشاه باید برای دستشویی رفتن انتهای صف به انتظار بایستید. اندرسون نشان می‌دهد حماقت انسان و بی‌ارزش بودن آن ریشه در تاریخ دارد و تأثیرش در زمان مدرن همچنان ادامه دارد (حضور کارل دوازدهم در کافه‌ای مدرن)، یا در صحنه‌ای دیگر که اشرافیت را مذمت می‌کند. در صحنه‌ای سم وقتی از فروش وسایل شوخی ناامید می‌شود در رؤیایی می‌بیند که در مقام خدمتکار برای اشراف پیری کار می‌کند؛ این اشراف در صحنه‌ای بهت‌انگیز شاهد سوزاندن زنده‌زنده برده‌های سیاه‌پوست هستند و انگار از آن لذت هم می‌برند. این صحنه تنها موردی است که در کل فیلم به زبان انگلیسی صحبت می‌شود!

اما مقصر این زندگی تاریک کیست؟ اندرسون گویا معتقد است خود انسان متهم ردیف اصلی است. اتفاق تکرارشونده‌ای که در تمام صحنه‌ها بارها آن را می‌شنویم، مکالمه تلفنی افراد حاضر در فیلم است که با لحنی سرد به مخاطب خود می‌گویند، «خوشحالم می‌شنوم حالت خوب است» تک‌جمله‌ای که در موقعیت‌های مختلف با شرایطی یکسان بیان می‌شود درحالی‌که از ابتدا می‌بینیم که حال هیچ‌کس خوب نیست! همه در ورطه نابودی‌اند و قرار نیست اتفاق خوبی بیفتد.

آخرین امید!

با همه این‌ها آیا واقعاً امیدی نیست؟ هست؛ اندرسون در فیلمش تک صحنه‌هایی دارد که به نسبت سایر داستان‌هایش به‌شدت کوتاه هستند؛ زوج جوانی که کنار دریا صادقانه به هم عشق می‌ورزند، بازی معصومانه یک مادر با کودک خردسالش، زوجی پشت پنجره که به نظر از زندگی خود راضی هستند و کودکانی که در مراسمی روی استیج آزادانه می‌دوند- تنها صحنه‌ای که بازیگران حرکت سریع و جنب‌وجوش دارند. این تک صحنه‌های کوتاهِ عشق که کارگردان به ما نشان می‌دهد، راهکار او در برابر تمام تلخی‌های فیلم است.

در نهایت و درست مثل عنوانش، فیلم تنها به زندگی نگاه می‌کند، اما فلسفه‌اش چیستی هستی نیست، در آن کنجکاوی نمی‌کند و در آن عمیق نمی‌شود. تنها مانند کبوتری نشسته بر شاخه به زندگی ما فقط نگاه می‌کند. #

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *